داستان غم انگیز ما ؛ وقتی روشنفکری ؛ سرگرمی میشود

 

 روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد ...

یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!

یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!

یک یوگیست به او گفت :

این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!

یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!

یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!

یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!

یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهایت رو بشکنی!!!

سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!

 

 


 


/ 19 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بنده خدا

تنهایی زمانی به سراغ انسان می آید که فراموش کند خدا بهترین مونس اوست

بنده خدا

تنهایی زمانی به سراغ انسان می آید که فراموش کند خدا بهترین مونس اوست

قلتوقی

آخ فدای اون بیسواد بشم [گل][گل][گل] بسیار جالب و آموزنده بود دستتان درد نکند[گل][گل][گل]

شعله

[خنده][خنده][گل]

داداشی

به نظرم اون مردم هم خودش و به بیسوادی زده بوده ... بله جامعه ی امروز اینه متاسفانه ...

کامران

عالی بود خانم صالحی عزیز[دست][دست][دست][دست][دست][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

هزاران گنج

سلام سلام سلام خیلی خیلی قشنگ بود عزیزدلم[دست][قلب][گل][قلب][گل][قلب][دست]

hamid reza

خوابم نمیبرد... به هیچ چیزفکرنمیکنم جزاو... که میدانم خواب است و قبل از بسته شدن چشمانش... به همه چیزفکرکرده جزمن...

behdone

بسیار زیبا.[دست][دست][دست][دست][دست]

مهدی

بله واقعاً هم همینطوری ست که نوشتید... بعضی وقتها انسانهای مثلاً فرهیخته ای رو توی این شهر می بینم که بدیهی ترین مسائل رو متوجه نمیشن... بدجوری ضربه میخوریم از اینجور آدم ها...