داستانک

 دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت: «مامانم گفته چیزایی که در این لیست نوشته بهم بدین، اینم پولش.»

بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد. بعد لبخندی زد و گفت: «چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می‌دی، می‌تونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری.»

ولی دختر کوچولو از جای خودش تکان نخورد. مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات‌ها خجالت می‌کشد، گفت: «دخترم! خجالت نکش، بیا جلو خودت شکلات‌هاتو بردار.»

دخترک پاسخ داد: «عمو! نمی‌خوام خودم شکلاتها رو بردارم، نمی‌شه شما بهم بدین؟»

بقال با تعجب پرسید: «چرا دخترم؟ مگه چه فرقی می‌کنه؟»

دخترک با خنده ای کودکانه گفت: «آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!»

خیلی از ما آدم بزرگا، حواسمون به اندازه یه بچه کوچولو هم جمع نیس که بدونیم و مطمئن باشیم که مشت خدا از مشت آدمها و وابستگی‌های اطرافمون بزرگتره..

 

 


/ 24 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
shahraz

عالی بود[گل][تایید][گل]

کامران

امشب همه نيلوفران مشتاق روي دلبرند/جمع شقايق ها همه مست مي پيغيمبرند/امشب تمام قدسيان مهمان بزم سرمدند/جمع ملائك تا سحر مشغول ذكر احمدند ميلاد دو اختر آسمان ولايت و امامت پيمبري بر شما مبارك باد[گل]

انسان

[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

دعادست

سلام خوبی مهربون؟ [گل]

behdone

اومدم مطلب تازه ای نداشتید.

سامان

[گل][قلب]سلاااااااام بسیار عالی[قلب][قلب]

سامان

کنــار دلـــم بمــان ... تو کــه نبــاشـی ... دلــم کــه هیـــچ !!! دنـــیا هــم تنــگـــ استـــ ... [گل][گل]

خیلی علی بود ممنون

محمدرضا

مبعث رسول اکرم بر شما و خانواده گرامیتان مبارک باد این عید فراموش نشدنی و روز خجسته بر شما فرخنده باد . . .