داستانی از جان اولیور هاینر

مسافری خسته که ازراهی دور می آمد،به درختی رسیدوتصمیم گرفت که

درسایه آن قدری اسـتراحت کندغافـل ازاینکه آن درخت جـادویی بود،درختی'که

میتوانست آنچه که بر دلش میگذرد برآورده سازد!وقتی مسافرروی زمین

سخت نشست باخودش فکرکردکه چه خوب میشداگـرتخت خواب نـرمی

درآنجابودو اومیتـوانست قـدری روی آن بیارامد.فـوراً تختی که آرزویـش راکرده

بوددرکنـارش پدیـدارشـد!مسافر با خودگفت چقدرگـرسـنه هستم.کاش غذای

لذیـذی داشتم.ناگهان میـزی مملو ازغذاهای رنگارنگ ودلپذیـردر برابرش

آشـکارشد پس مـردباخوشحالی خورد ونوشید.بعـدازسیرشدن،کمی سـرش

گیج رفت و پلـکهایش به خاطـرخستگی وغذایی که خورده بود سنگین

شدند.خودش راروی آن تخت رهـا کردودرحالـی که به اتفـاقهای شـگفت انگیـز

آنروزعجیب فکـرمیکرد با خودش گفت قدری میخوابم.ولی اگریک ببرگرسنه

ازاینجا بگـذردچه؟و ناگهان ببـری ظاهـرشـد و او رادرید.هریک ازما دردرون خود

درختی جادویی داریم که منتظرسفارش هایی ازجانب ماست.ولی باید

حواسـمان باشد،چون این درخت افکارمنفی، ترسها،و نگرانیها رانیز تحقق

میبخشد.بنابراین مراقب آنچه که به آن می اندیشیم باشیم...



/ 9 نظر / 31 بازدید
ياسمن

سلام يه سايتي اومده که ميتوني بدون اينکه پولي خرج کني، ازش درآمد کسب کني اگه خواستي روي لينک کليک کن http://paidtologin.blogsky.com/

آموزش آنلاين

سلام ... عالي بود ... خداقوت [گل] با تبادل لينک موافقيد؟ --- لطفا اطلاع بديد با نام: آموزش آنلاين لينک کنيد

قلتوقی

سلام - بسیار خوشحال شدم از حضور مجددتان در دنیای مجازی [گل] خیلی کم پیدا شده اید استاد بزرگوار ... در هرصورت از دیدار مجدد شما بی نهایت خوشحال شدم [گل] متن بسیار جالب و قابل استفاده ای بود دست مریزاد [گل]

behdone

[تایید][تایید][تایید][تایید][تایید][تایید]

محمدرضا

همیشه کسی را برای دوست داشتن انتخاب کن که :اونقدرقلبش بزرگ باشه که نخواهی برای اینکه توی قلبش جابگیری بارها وبارها خودت را کوچک کنی

محمدرضا

برایت دعا می کنم که ای کاش خدا از تو بگیرد هر آنچه را که خدا را از تو می گیرد.